دو روز معمولی اما پر از آرامش و عشق

درخواست حذف این مطلب

مادر همسر می پرسد بیرون رفتید؟ همسر هم بهانه می آورد که وقت نداشتیم. نمی دانند که تصادف کرده ایم و ماشین به فنا رفته. به تارگی کارهای بیمه حل شده و ماشین تشریف فرما شده اند تعمیرگاه. گویا دو سه هفته ای هم طول می کشد. از طرفی رفتن و آوردنش هم داستانی است. همسر می گوید بگو خانواده ات ماشین را بیاورند و چند روزی هم بمانند. اما در شلوغی های عید آنقدر برایمان سخت گذشته که دلم می خواهد مدت طولانی تنها باشیم. البته که من هم برای مهمان چند روزه میزبان خوبی نیستم. عاشق مهمان ام وقتی یک روز باشد. تمام ام را وقفشان می کنم از هر مدلی. اما از قضیه نقض قوانین من در خصوص رعایت بعضی چیزها که بگذریم؛ این قضیه رختخواب آوردن و بعد از رفتن مهمان شستن شان و اینکه چند روز روال زندگی ات از دور خارج شود و بعد از رفتت شان باید خانه تکانی کنم و حس کثیف بودن همه جا که وحشیانه مغزم را می خورد!!! بخش سخت ماجراست. حتی اگر عزیزترین هایت مهمان ات شوند. راستش با همه رودروایسی ام در این خصوص با پدر مادر همسر راحت ترم. چون هم زمان حضورشان کنترل خوبی روی رفتارم دارم. هم کلا خودشان بخش اعظم قوانین من را دارند و رعایت می کنند. همه اینها را گفتم که بگویم این بی ماشینی برنامه هایمان را حس بهم ریخته. راستی اگر یک سری از وسایل مثل ماشین، موبایل، تلویزیون، لپ تاپ و... را از ما بگیرند تا مرحله فلج شدن زندگی پیش می رویم؟!

بعد از گذشت حدود یک ماه، تازه احساس می همسر را دارم می بینم. اینقدر درگیر خانه تکانی نصفه نیمه قبل از عید، دید و بازدید عید، بدحالی بعد از تصادف، وا ن ماه اک، خانه تکانی اتاقمان و کار بودیم که تازه فرصت ببینم اش. ببینم که هست. که هستیم. که زندگی کنیم. که فرصت داشته باشیم و بنشینیم و دو فنجان چای بنوشیم و حرف بزنیم. حتی از خانه هم بیرون نرفتیم آنقدر که این با هم بودن را نیاز داشتیم هر سه مان.

دیروز عصر که من کف را تمیز  می ؛ همسر در اقدامی کاملا انتحاری و غیر مترقبه اقدام به تمیز   شیشه های سالن کرد که آ ین بار تابستان پاک شده بود. واقعا هنوز فرصت شیشه تمیز پیدا نکر ه بودم. هر چه به غروب نزدیکتر میشدیم حال دلم بد و بدتر میشد. از ظهر گفته بودم بزنیم بیرون. بالا ه هشت و نیم از خانه خارج شدیم . هوا چقدر سرد شده بود و لباس ماه مان کم بود. به پیاده روی در خیابانمان اکتفا کردیم. اما تمام مغازهها بسته بودند. از قبل از عید قرار بود یک روز برویم پلاسکو اما فرصتی دست نداد. حالا هم که  بدون ماشین ید وسیله سخت است. با شالم ماه را پوشانده بودم. هنوز هم دلم گرفته بود. دلم ید میخواست و یا ملاقات دوستانه. به جانبو که رسیدیم به هوای سبزی پاک شده قصد ورود کردیم که پرستو و پرهام را دیدیم. خدا می داند که وقتی در غربت زندگی می کنی، دیدن یک آشنا در نهایت ناامیدی از دیدن آشنایی، چه معجزه شیرین و هیجان انگیزی است. حتی اگر چند دقیقه باشد. ماه اک را گرفتند و ما مشغول ید شدیم. راهی پارک شدیم و چقدر آن بستنی یخمان زد و چسبید. و این اتفاق شد یکی از شیرین ترین اتفاقهای روزمان


غ ز ل واره:


یکی از لذتبخش ترین جنبه های مادر شدن این است که ی بچه ات را ببیند و برایش ذوق کند و چه بسا ضعف کند.