مادر دردانه

درخواست حذف این مطلب

گله را دوست ندارم اما امشب دلم خیلی پر است. اگر حرف بزنم قطعا فردا خالی ام از انرژی های منفی. تمام امشب حرف زن کویر در سرم بانگ می زد: "ده سال بعد ی در خاطرش نیست که خانه تو کثیف بوده اما تو دلت می سوزد که زمان کمی را با فرزندت گذر به خاطر تمیز خانه" و دائم با خودم می گویم: " ده سال دیگر هیچوقت یادم نرفته که همسر دائم خانه داری من را با خانه داری بقیه زنهایی که از نزدیک می شناسد مقایسه می کند. اما خاطرش نیست همین زنها را بعد از خانه تکانی: مادرش که تمام تنش درد داشت، خواهرش که تمام سر انگشتانش رفته بود و حتی نمیتوانست کند و جاری که صدایش در نمی آمد از شدت شستن و س دن. و مورد مقایسه بعدی خانم همسایه است. 

یادم نمی رود که سرِ خاکی بودن درِ خانه با منِ پا به ماه دعوا کرد و گفت خانه روبرویی همیشه درشان برق میزند و بوی عطر از خانه شان می آید. خانه ما هم گند خورده. و چه مقایسه ناعادلانه ای که خانم همسایه اغلب در حال لاک زدن و رسیدگی به ناخن هایش است و تمیزکار هر هفته خانه اش را تمیز می کند.

یادم نمی رود که امشب بعد از توهین ش بعد از ریختن قهوه، محض دلجویی بغل اش و بوسیدمش در عوض گفت گند زدی به فرش (در حالیکه اگر با اشتباه من قهوه ریخت؛ او هم خودش پیش بند رنگی ماه را رو فرش کشید و شاید آن هم رنگ داده باشد. خودش محکم دستمال را روی ابریشم ها کشید در حالیکه ابریشم جان ندارد و بد ح می شود و قبلا گفته بودم روی ابریشم دستمال محکم نکش) گفت مقایسه با بقیه زن ها و دخترها تو ش ه ترین آدمی هستی که می شناسم و من پای گاز سرم گیج رفت و باورم نمی شد که این آقا همان مرد مدعی و عاشق پیشه است. گفت خانه همیشه نامرتب است. پشت پنجره معلوم نبود کی پاک شده و این پنجره همان پنجره مذکور پست دیروز است که برای تمیز ش ده بار از وی تشکر و گفتم بخاطر سنگینی و دست تنها بودن نتوانستم کامل تمیزش کنم. همان پنجره ای که من یک ربع را نگه داشته بودم که بتواتد تمیزش کند. آنقدر حرفش به دلم آمد که گفتم ش ه خودتی و جد و آبادت

ده سال دیگر هرگز یادم نمی رود که از وقت باردار شدن گفت خانه مهم نیست اولویت سلامتی بچه است اما تمام این دو سال و هشت ماه، نزدیک آمدن هر مهمانی، هر مهمانی! اعم از راه دور یا نزدیک، و بلااستثنا تمام من را زیر سوال برده برای تمیزی خانه. و از الفاظی استفاده کرده که هزار بار آرزو ای کاش هزگز مهمانی قصد خانه ما را نمی کرد.

ده سال دیگر یادم نمی رود که همیشه در این زمینه حرف اش دو تا بود و رفتارش دو گانه. دلم بدجوری ش ته است. اما بهترین اتفاق امروز صدای دلنشین مادرم است. مادری که همیشه منبع انرژی مثبت من است. مادری که با صبوری تمام همه ماجرا را شنید و با تعجب گفت چنین طرز فکر و چنین بیانی در شان فردی اینچنین تحصیلکرده نیست. با این حال تو بحث نکن. اگر حرفی زدی در شان و شخصیت خودت حرف بزن. شامت را آماده کن و صدایش بزن. صدایش زدم اما شام نخورده خو د.


غ ز ل واره: 

من آدم ش ه ای نیستم. فقط هنوز مدیریت کامل و کافی روی امورات خانه ندارم. خودش هم در وقت خوشحالی این را قبول دارد اما وقت ناراحتی یک حرفهایی می زند که شاخ در می آورم.